تبليغاتX
من و عشقم


من و عشقم

نمی دونم چرا مرض خرید گرفتم دوباره.یه مدتی خیلی خوب شده بودم.یعنی از وقتی فهمیدم که یه

جورایی تمام افسردگیامو با خرید خوب می کنم و یه مدت بود که اونم دیگه جواب نمی داد و دیگه از

هیچی لذت نمی بردم خودمو جمع کردم.بعد یه جورایی از اون وری افتادم.

یعنی در حدی که اگه مثلا از تشنگی می مردم یه آبمیوه حاضر نبودم واسه خودم بخرم.تا یه روز فهمیدم که

خب خسیس بودن همینه دیگه خسیس شدم.بعد یهو عین اینایی که تازه از خواب غفلت بیدار شدن یه روز

صبح پا شدم و عابر بانکای خاک گرفتمو برداشتم و راه افتادم.اول یه حال اساسی به ماشینم دادم و

بنزینشو که دیگه یادم نمیومد آخرین بار کی زده بودم فول کردم! بعدم رفتم سوپر سر*وش و

کلی خوراکی های مضر خریدم.

بعدم دو سه تا بوتیک و عینک فروشی و آرایشگاه و یه سشوار اساسی و بعدشم با یه عالمه کیسه

خرید اومدم خونه و همشو پهن کردم وسط حال و توشون رسما غلت می زدم از خوشحالی.

حالا دوباره از اون وری افتادم.تمام تفریحم شده خرید از سوپر سرو*ش و چا*شته.

آخه بدیشم اینه که همش تو حس خوراکیم و این طوری هم هیکلم داغون می شه و هم پولم رفته و 

عوضشم هیچ چیز به درد بخوری نیومده.بعدم آخرشبا به جای ماست خیاری که قبلا با کلی انرژی

می خوردم و با وجدان راحت می خوابیدم با عشقولی تازه بلند می شیم چیپس پنیر درست می کنیم

و بعدشم بایه عالمه پفک و سس تند نوش جان می کنیم و منم فقط هی به خودم امید می دم که

از فردا قراره برم دو!

البته شاید یکی از دلایلشم این باشه که این روزا به شدت احساس افسردگی و تنهایی می کنم.

فقط به خاطر اینکه چند روز پیش از طرف کسی که انتظارشو نداشتم متهم شدم به اینکه آدم خوش گذرون

و بی قیدی هستم و این قضیه به شدت رو نرومه این روزا.


تـاریـ خ دوشنبه 3 بهمن1390سـاعـ ت 13:30 نـویسنده ف ا ط ی | |


از بس اینجا نمیام دیگه نمی دونم چی بنویسم.

این چند وقته سرم خیلی شلوغ بود.تقریبا هرروز مهمون دارم.نمی دونم چرا اصلا از

مهمون داری خسته نمی شم.البته مهمونام فقط کسایین که دوستشون دارم.

ولی قرار شده یه دوره بذاریم با سه چهار جفت از دوستای نزدیکمون هفته ای یه شب

خونه یکیمون جمع بشیم.خوبیش اینه که سلیقه های هممون به هم نزدیکه و همه هم

ماشاله هنرمنددددددد.شوهر یکی از دوستامون تار می زنه و یکی از دوستای منم صداش

خیلی خوبه.هممونم عاششششششق پ و ک ر.چه شود این دوره های ما.

بعدم دیگه هرروز غذا درست نمی کنم. یا از بیرون می گیریم یا یه روز درست

می کنم واسه چند روزمون.دیگه عصرا همش یا مهمون دارم یا مهمونیم

ببخشیدا وقتی از صبح تا ظهر سرکارحمالی! می کنم شما کجایی که ببینی؟

هی می خوام هیچی نگم نمی ذارین که .

بعدشم که شدید درگیر سریالم شدم و بعضی شبا تا صبح می شینم.هفته ای یک بارم می ریم

حا*ف*ظیه.دیروزم رفتم خرید و یه حال اساسی به خودم دادم.می دونم خیلی بدقول شدم

ولی قول می دم عکس خریدامو به علاوه همه عکسایی که قولشونو دادم به همین زودیا بذارم.

تازه شاید عکسای خودمونو هم به خاطر عذرخواهی واستون گذاشتم.این دفعه دیگه قول

می دم.آخه راستش چون از این کار هیچ وقت خوشم نمیومده الان برام سخته که بخوام

از ظرف و ظروف عکس بگیرم. ولی چیکار کنم دیگه بامرامم D:

دیگه اینکه شدیدا دنبال یک عدد گربه هستم با قیمت مناسب اما گیرم نمیاد.حتی به گربه های

خیابونیم راضیم ولی کو؟ دریغ از یه دونه.حالا اینا رو گفتم چون هفته دیگه تولدمه ها.

هرکی خواست بهم هدیه بده دیگه بدونه چی دوست دارم.

kiss & hug



تـاریـ خ پنجشنبه 22 دی1390سـاعـ ت 10:14 نـویسنده ف ا ط ی |

 

یه سری از عکسامونو گرفتیم.با لباس سفید صورتی و دسته گل و کفش صورتی.

عکسامونو دوست داشتم پر از صورتییییییییییی.اینقد دوستشون دارم که دیگه نمی خواستم

با اون یکی لباس عروس نباتیه عکس بگیرم! آخه چقد من زود جو گیر می شم.

عکاسم که دوستم بود و اون خانومه که ژست می داد بهمونم خیلی خوششون اومده بود از عکسا.

ف ر ش ت ه خیلی زحمت کشید واسم.

ولی نمی دونم چرا من همیشه همه کارام دقیقه نود می شه همش هول هولکیم.هرچیم که

سعی می کنم از قبل آماده کنم باز آخرش باید بدو بدو کنم.

مثل دیروز که از ۸ صبح بیدار شدم و تا ظهر یه سره داشتم خونه رو تمیز می کردم.بعد عمم زنگ

زد گفت می خوایم بیایم خونتون.دوباره عین فرفره بلند شدم و با اینکه هنوز سه ساعت وقت داشتم

ولی همش در حال جیغ جیغ کردن و بدو بدو بودم.

امروزم مثل هرروز فقطططط منتظرم ظهر بشه برم خونه و فکر می کنم که امروز دیگه به همه کارام

می رسم و روال روتین زندگیمو شروع می کنم و به کارای شخصیم می رسم ولی زهی خیال باطل

ولی امروز دیگه فکر کنم واقعا اون طوری که می خوام بشه.کلی برنامه ریزی کردم.

کلیم انرژیام مثبته.ظهر با شوهری می ریم ح ا ف ظ ی ه پیتزا بخوریم و بعدشم می ریم یه چندتا

باغ ببینیم واسه بقیه عکسامون.دلم می خواد یه جایی عکس بگیرم که کاملا طبیعی باشه و

اصلا دستکاری نشده باشه چون عکسای اسپورتمونو تو باغ گ ل ه ا گرفتیم لوکیشینای خیلی

خوشگلی داشت ولی دیگه  انبار کاه و کلبه چوبی و برکه و پل و... واسم تکراری شده دلم یه جای

بکر و تازه می خواد یکی دو تا روستا اطراف ش ی راز هست که شنیدم خیلی قشنگه شاید امروز

بریم یکیشو ببینیم.وای دوباره برنامم پر شد عصرم که باید بریم بازار ز ر گرا.یکی دوساعتم دوستم

قراره بیاد.هی هی

 

 

تـاریـ خ شنبه 5 آذر1390سـاعـ ت 8:12 نـویسنده ف ا ط ی | |

 

دیروز رفتم پیش مشاور.با اینکه زندگی خوبی دارم ولی نمی دونم چرا خوشحال نیستم.

من یه سری مشکلات از گذشته هام داشتم که تو وبلاگ قبلیم نوشتم و خواننده های قدیمیم

 می دونن.الان دارم اون خاطراتو با خودم می کشونم هرجا که می رم همرامه.

یه چیزایی رو نمی تونم فراموش کنم.مشاورم عوض شده.یه دختر خوشگله قرتی وقتی دیدمش

از قیافش خوشم اومد ولی فکر کردم هیچی حالیش نیست.مشاور قبلیمون شبیه بیری وندیکمپ بود!

با همون لبخنداش.ولی خیلی ماه بود.از دختره خوشم نیومد اولش ولی بعد که شروع کرد به حرف زدن

خیلی بیشتر از سنش تجربه داشت.وقتی پامو گذاشتم تو خیابون برعکس همیشه که فقط

بی فرهنگی و فلاکت و بدبختیا رو می دیدم فقط قطره های درشت بارونو دیدم که کف خیابون می ریخت

دلم می خواست راهم دور بود تا کلی زیربارون قدم بزنم ولی همون دوتا کوچه رو هم که رفتم

همه چیزو زیرهمون بارون شستم.یه حال گنگ و تلخ داشتم خیسه خیس اومدم خونه یه

 شلوار خیلی راحت پوشیدم.همه چراغارو خاموش کردم و فقط یه چراغ خواب ضعیف روشن کردم.

پیانوی ریچارد کلایدرمن گذاشتم و یه سیگار روشن کردم.تا نیم ساعت بی حس افتادم و

فقط گوش دادم و اشک ریختم.

دوباره رفتم زیر بارون.گریه کردم دعا کردم.شکر کردم.توبه کردم باورم نمی شد این منم که اینقد

نقش بازی می کنم.

این منم که صبح تا ظهر چ ا د ر سرم می کنم و مقنعمو تا روی پیشونیم جلو می کشم

و عصر تبدیل می شم به یه خانوم برنزه ی شیک با پوستیژای رنگ و وارنگ.

شرط من واسه اس تخ دامم پوشیدن چا د ر بود اوایل دوست داشتم ولی الان خستم.نمی دونم کیم؟

گیجم عصبیم.دلم می خواد خودم باشم.خوده خودم.

چقدر احتیاج دارم به یه پرواز، یه حرکت تازه یه دنیای جدید با یه عالمه دوست جدید و صمیمی و واقعی

یه دنیا که هیچ بدی توش نباشه.خودم باشم و خدا...

تنها چیزی که می تونه آرومم کنه قرآنه.

دیگه نمی خوام این همه بها بدم به کسایی که فقط بلدن نیش بزنن و دل بشکنن.

 

پی اس.با اینکه از این کارا خوشم نمیاد ولی به خاطر شماهایی که خواستین و چندبار گفتین و

خیلی دوستون دارم تو آپ بعدی یه سری از عکسای وسایلامو می ذارم.

پی اس۲.فلفل خانم  خوشگلم نمی تونم واست کامنت بذارم.مرسی عزیزم از لطفت چشمات

خوشگل می بینه ولی خوشحال شدم چون خودم فکر می کردم قبلا خوشگل تر بودم 

تو هم که ماه شدی عزیزم صورتتو که دیدم اشک تو چشمام جمع شد.دلم کلی هواتو کرد.

خیلی خیلی عروسه خوشگل و شیکی شدی.ایشاله خوشبخت بشین عزیزدلم.

مهم نوشت: من اصلا اصلا سیگار نمی کشم و توصیه هم نمی کنم.دیشب بی نهایت پریشون

بودم فقط همین.

 

 

 

 

 

تـاریـ خ چهارشنبه 2 آذر1390سـاعـ ت 9:57 نـویسنده ف ا ط ی | |

 

چقد واسه همه سوال پیش اومده که من عروسی کردم یا نه؟یعنی اینقد مبهم نوشتم؟

ما قراربود همین آبان ماه عروسی کنیم.خانواده عشقولی اصرار داشتن که جشن بگیریم

ولی من به دلایلی راضی نبودم مهمترین دلیلشم این بود که به جز دو سه تا خونواده بقیه

فامیلامون اینجا نیستن چون واسه عقدمونم همه از طرف

فامیلای عشقولی بودن و ما چندتا دوست فقط دعوت کردیم.ولی باز خانواده عشقولی هی می رفتن

باغ می دیدن و لیست مهمون می نوشتن از اون ورم آقای ما  چون تو خونه تنها زندگی می کرد

هردومون خیلی اذیت می شدیم واسه رفت و آمد و اینکه من نمی تونستم زیاد برم پیشش.

واسه همین قرار شد یه مهمونی خانوادگی بگیریم و زودتر بریم سرخونه زندگیمون.

بعد سرفرصت بریم عکس بگیریم و سفر و ... که البته یکی دوروز قبل از مهمونیمون

 یه سفر کوچولو هم رفتیم و بعدشم مهمونیمونو گرفتیم.

من همیشه یه مهمونیه شام صمیمی رو ترجیه می دادم به اینکه بخوام جشن بگیرم

نمی دونم چرا؟ البته بیشتر به خاطر استرسش و همین که فامیلامون اینجا نیستن

و تو جشن خودم کامل غریب می شدم.

حالا هم که سرمون خلوت شده داریم کارای عکس و لباس و اینا رو ردیف می کنیم.

من فعلا دوتا لباس انتخاب کردم که یکیش لباس عروسه معمولیه و یکیشم لباس تور

که روش صورتی کار شده و خیلی فانتزیه.حالا منتظرم یکی دو سایز کم کنم تا یه دونه هم بدوزم.

(حالا نه اینکه فکر کنین من تپلما فقط می خوام سایز کم کنم)

یه چیز دیگه من و عشقولی از همون اوایل عقدمون تصمیم گرفته بودیم چه جشن بگیریم چه

نگیریم یه مهمونی اسپشال واسه دوستامون بگیریم یعنی فقط همسن و سالای خودمون دعوت

باشن و فقط شام و کیک  داشته باشیم و واسه اون شب کلی برنامه ریختیم که وسطای مجلس

موزیک سنتیه زنده داشته باشیم و کلی کارای دیگه که بعدا می گم.

فقط یه مشکل کوچولو هست که الان هوا خیلی سرده و ما هم دوست داریم مراسممون حتما تو

باغ باشه نه سالن.همه میگن بذارین تو اسفند که هوا خوب می شه ولی به نظر من اون موقع

خیلی دیره ولی اونطوری باز یه پوینت مثبت داره اونم اینه که می شه از حالا کلیییی واسش

برنامه ریزی کنم.حالا نتیجه هرچی شد خبرتون می کنم

همتونم دعوتینا شیرازیا

 

 

تـاریـ خ چهارشنبه 25 آبان1390سـاعـ ت 10:55 نـویسنده ف ا ط ی | |

 

یه فکر تازه به سرم زده.یکی از لباس عروسامو می خوام با صورتی ترکیب کنم.

یعنی رو لباسه چندتا گل صورتی کار شده باشه و دسته گل و کفشمم صورتی باشه.

حالا که قراره یکی از عکسامو با یه لباس عروس و مدل موی کلاسیک بگیرم واسه بقیه دستم بازتره

می تونم مدلای خاص انتخاب کنم.به طلاییم فکر می کنم یه لباس تقریبا نباتی که روی تورش

طلاییه مات کار شده باشه با کفش طلایی.ولی فکر می کنم همچین لباسی

دوختنش هم خیلی سخت باشه هم خیلی گرون.ماشاله زندگیم که اینقد خرج داره که نگوووو

اصلا فکرشو نمی کردم که اینقد هزینه های جانبی داشته باشه.

ولی خیلی خوشحالم که زودتر اومدم تو خونمون.الان خیلی راحت تر می تونم واسه همه چیزم

برنامه ریزی کنم.چون من همیشه وقتی مراسمی دارم همه کارامو باید خودم تنهایی انجام بدم

این همه که من واسه دوستام مرام می ذارم اونا هیچی.خیییییییلی بخوان محبت کنن تازه

خودشونو می کشن کنار اگرم رو نروه منفی باشن که اینقد اس ام اسای گلایه آمیز می دن و

تا اشکمو در نیارن ول نمی کنن.فقط یکی از دوستامه که همیشه میاد کمکم.

واسه عقدمم فقط اون کمکم می کرد و یکی از صمیمی ترین دوستام که بیشتر ازش انتظار داشتم

تا آخرین لحظه قهر کرده بود که نمیام! وقتیم با هزار التماس من اومد اصلا نرقصید!

بعد من چقد احمق بودم که اینقد اصرار کردم.به جای اینکه تمام مدت کنارم باشن

و نشون بدن که خوشحالن تازه طلبکارم بودن.

بی خیال اصلا.حالا چی کار کنم؟ اول باید موهامو عسلی کنم چون بقیه عکسامو می خوام با موی

مشکی بگیرم.وای چقد خوبه که دوروز تعطیلم امروز باید برم پیش فر*ش ته و واسه انتخاب مدل مو

و لباس. بعدم برم واسه پاکسازی پوست یه مشاوره اساسی بگیرم و اگه بشه مخ آرایشگره رو هم

بزنم واسه ...  بعدم موهامو عسلی کنم و بعدم کارای خونه.تا فردا بعد از مدتها یه تعطیلیه

حسابی داشته باشم  

 

تـاریـ خ دوشنبه 23 آبان1390سـاعـ ت 10:54 نـویسنده ف ا ط ی | |

 

یه زمانی عاشق مهمونی بودم.هی خواهر عشقولی زنگ می زد و می گفت فاطی بدو حاضر شو

آخر هفته مهمونی دعوتیم.بعد من با کلی شوق و ذوق می رفتم موهامو رنگ جدید می زدم

بعدم همه لباسامو پخش می کردم کف اتاق و هی یکی یکی می پوشیدم و تا روز مهمونی صدبار

تغییرش می دادم.ولی الان واقعا عصبی می شم اسم مهمونی که میاد.من و عشقولی تو این

مدت اصلا نتونستیم یه فرصت کافی واسه حرف زدن و دوتایی بودن به دغدغه داشته باشیم.

هردوتامون عاشق رفت وآمدیم ولی با آمادگی کامل نه اینکه یه شب مهمون داشته باشیم و

فرداش نهار یه جا باشیم و شام یه جای دیگه.دیروز خونمون شده بود عین بازار شام.همه جا یه

تیکه فقط لباس می دیدی.هرروز صبح با این فکر از خواب بیدار می شم که امروز دیگه همه کارامو

می کنم و به کارای شخصیم می رسم و بعدم یه نسکافه درست می کنم و می شینم پای

سریالم ولی یهو می بینم ساعت ۹ شبه و هیچ کاری نکردم و فقط وقت دارم شام درست کنم و

دوباره بشینم واسه فردام برنامه ریزی کنم!

خب همین طوری می شه که یه روز نیگا می کنم می بینم شدم یه زن ۴۰ ساله چاق با یه پوست

داغون و موهای نازک که همش می گه از فردا شروع می کنم.باور کن به همین راحتی که

ساعت ۹ شب می شه به همین راحتیم به ۴۰ سالگی می رسم.بعد اون وقت یه شوهر ۴۳ ساله

جذاب و جیگر دارم که دخترا واسه موهای فلفل نمکیه شقیقه هاش غش و ضعف می رن.

امروز آخرین فرصتیه که به خودم می دم.تا ساعت ۵ باید همه کارامو کرده باشم و بعدش

 فقط ماسک بذارم و ریلکس کنم و مانیکور و بعدم با عشقولی زبان کار کنم.

 

تـاریـ خ یکشنبه 22 آبان1390سـاعـ ت 11:13 نـویسنده ف ا ط ی | |

 

دوست عشقولی واسه اولین بار بعد از عروسیمون اومد خونمون.

حس خوبی داشتم.چون قبلا که من هنوز اینجا نبودم فقط یه سری وسایل سردستی بود که اونم

به لطف زندگی مجردی عشقولی همیشه نامرتب بود و منم که وقت نداشتم هرروز بیام و تمیز

کنم.بعد خیلی سختم بود که این دوستش اون وقتا زیاد میومد و حتما همش با خودش فکر می کرد

که چرا وسایلای اینا اینقد کمه و همیشه همه جا ظرفای نشسته و پاکتای خالی فست فود و ...

ریخته؟ خلاصه اون شب تو ۳۰ ثانیه تصمیم گرفتیم که دعوتش کنیم واسه همون شب!

منم که قربونش برم همیشه خونمون از تمیزی برق می زنه و وسایل پذیراییم مهیاس!

این وسایل پذیرایی که می گم شامل چیزاییه که می شه همیشه نگه داشت تو خونه که اگه یه

وقت مهمون سرزده اومد گیر نکنیم که حالا چی کار کنیم و جلوی مهمونه مجبور شیم بریم خرید.

واسه همین می خوام همیشه تو خونه شکلات و کیک تازه و پاپ کورن  و آجیل هندی و میوه

خشک و ...از این چیزا داشته باشم.درسته زیاد مجلسی نیست ولی واسه مهمونای ناخونده و

 دوستای همسن و سال خودمون خیلیم خوبه.به همتونم توصیه می کنم.

 

تـاریـ خ پنجشنبه 19 آبان1390سـاعـ ت 9:53 نـویسنده ف ا ط ی |

 

نمی دونم چرا نمی تونم فکرمو متمرکز کنم.نه واسه درس نه هیچ چیز دیگه.راستش از بس فکرم

منحرف شده به چیزای بی ارزش.عشقولی اینا تو فامیلاشون یه چندتا دختر دارن که فوق العاده

افاده ای هستن و من تا حالا اصلا متوجه نبودم شایدم بودم ولی به چشمم نمیومدن.

ولی یه چندوقتیه تو یکی دوتا مجلس دیدمشون که خیلی دیگه خفن شده بودن و هرچند منم خوب

بودم ولی احساس کردم یه جورایی دارم درجا می زنم.حالا همه فکرم شده رو کم کردن اینا.

می دونم خودم که این فکرا آدمو می ریزه به هم و باید زندگی خودمو بکنم و از این حرفا ولی

نمی دونم چرا این فکره ولم نمی کنه آخه لجم می گیره از آدمای این مدلی چون اینقد خودشونو

بالا می دونن که فکر نمی کنن طرف شعورش و سوادش بالاتره یه کم خودمو جمع کنم.

فقط واسه یکی دوباری که ناخنامو مانیکور نکرده بودم و موهام ساده بود همچین واسم (به قول

شیرازیا) دور برداشتن که انگار من مثلا با پیژامه رفتم نشستم.

آخه بدبختی بازار شی* راز اینه که باید یه کفش آهنی بپوشی تا بتونی یه چیز تک پیدا کنی

ولی من خیلی حال می کنم این فروشگاهی که پیدا کردم و همش چیزای سنتی- مدرن داره

اصلا بی خودی شلوغ نشده.آخه شیراز یه جوریه حتی مغازه هایی که جنسای تک می فروشنم

اینقد زود سرزبون میفتن که هر خز و خیلی راهشو پیدا می کنه و هرجوری شده خریدم می کنه.

خیلی دلم می خواد روز جمعه تو مهمونیم اونا هم باشن.

 

تـاریـ خ چهارشنبه 18 آبان1390سـاعـ ت 11:4 نـویسنده ف ا ط ی |

 

یادمه وقتی ۱۸ سالم بود همش دوست داشتم به یه جایی برسم که هی بگم وقت ندارم!

اون موقع هیچ هدفی تو زندگیم نداشتم خب سنیم نداشتم ولی چون همش خودمو با بزرگترام

مقایسه می کردم افسرده شده بودم.فکر می کردم حالا که ۱۸ سالمه باید تحصیلات و شغل و ازدواج و

همه چیز داشته باشم.چقد احمق بودم و بی خودی خودمو اذیت کردم.کاش برمی گشتم عقب و

با آرامش بیشتری زندگی می کردم حالا که خداروشکر به خیلی از چیزایی که می خواستم رسیدم

می فهمم که وقتش الانه و الان واقعا وقت ندارم!

حالا می فهمم اون موقع اصلا دیر نشده بوده و بی خودی خودمو یه آدم بی مصرف می دونستم

هرچند تواناییهام بیشتر از اینا بود وقتی تو ۱۴ سالگی به جز انگلیسی آلمانی هم می خوندم

و تو ۱۷ سالگی هم یه کوچولو فرانسه خوندم و الان هیچی ازشون یادم نیست

 خب حق دارم که از خودم دلخور باشم ولی الان یه کار خیلی بزرگ واسه خودم کردم

اونم این که فقط و فقط واسه دل خودم می خوام ادبیات بخونم و تا هرجا که می تونم ادامه بدم.

دلم می خواد تو اون اتاق بیرونیه خونمون یه عالمه تابلوهای خوشنویسی و تذهیب بزنم و عود روشن

کنم و دورتادورمو پر کنم از کتابای مولانا و فردوسی و استاد شهریار و توشون غرق بشم.

دلم می خواد از اوله اول شروع کنم و باحوصله نت "دو" رو با سه تارم تمرین کنم آروم آروم جلو برم...

دلم می خواد بازم مثل اون وقتا شبا قبل از خواب یه کم یوگا کار کنم و آروم بشم.

دلم می خواد شبای جمعه دعای ک*میل بخونم.

دلم می خواد مثل اون وقتا روزی یک ساعت ورزش کنم تا هرچی دلم می خواد شکلات و بستنی

بخورم و هی کوفتم نشه.

دلم می خواد دوستام خوشبخت باشن تا مهربون تر بشن و از شنیدن اتفاقای خوب زندگیم

خوشحال تر بشن نه اینکه هی اس ام اس بدن و گله کنن و طعنه بزنن و حرصم بدن.

دلم می خواد همه بایدا و نبایدا رو کنار بذارم و واسه دلم زندگی کنم.

 

تـاریـ خ سه شنبه 17 آبان1390سـاعـ ت 10:27 نـویسنده ف ا ط ی |

De$ign: KhanOomi